سلام دوستای گلم بالاخره داستانم رو نوشتم...البته این تا مرداده امساله...
اینا روزای خوشمون بودن...ادامه ماجرا رو که کوتاهتره رو دفعه بعد مینویسم که چه
بلایی سرم اورد و چی فهمیدم...
شرمنده که خیلی بلنده نشد خیانتاشم بنویسم که خیلی...
3 سال پیش تو محوطمون پسری رو دیدم که ...
بعده یه مدت تونستم بلوتوثش رو پیدا کنم.چون بلوک بغلی بود از خونه هم میشد
گرفتش.عکس و اهنگ میزدیم و گاهی نت میزدیم.ولی بیرون حتی سلام هم بهم
نمیگفتیم.وضعیتم طوری بود که ارزوم این بود یه بار واسه یه ثانیه تو صورتش نگاه کنم.
24 ساعته پشته پنجره بودم .از بالکن بالکنه اونا هم دیده میشد.شبا تا چراغاشون
خاموش نمی شد نمیخوابیدم.همیشه با گوشی میحرفید.میدونستم دوست دختر
داره اما نمیدونستم چنتا.چی کارست چیه.اسمه بلوتوثشs2h بود.گفتم راستی
قضیه این اسم چیه.گفت یعنی s.sh ش اسم خودم شاهین و س اسم اون سارا.
زدم زیره گریه گفتم خوب یه کم از اون بگو. گفت همه میدونن خونواده های
جفتمون.بهش قول دادم تا اخر عمرم کنارش بمونم.قراره ازدواج کنیم.از امسال
تابستون هم میاد و میره خونمون.الان 4 سال از دوستیمون میگذره.
گفتم ایشالا همه به مراده دلشون برسن در حالی که صورتم خیسه خیس بود.گفت
حالا تو بگو مراده دله تو کیه؟گفتم بیخی.گفت بگو دیگه من همه چی رو گفتم.کیه؟از
بچه محلاست؟من میشناسمش؟بگو به خدا کمکت میکنم بهش برسی.تمامه
سعیم رو میکنم.(اخه چی میگفتم بهش؟)گیر داد نگفتم.تهش قهر کرد گفتم باشه
اما به شرطی که به روت نیاری چیزی نگی و فراموش کنی.گفتم اون خوشگلترین
پسریه که به عمرم دیدم(اخه قبلا بحثش بود میگفت زشتم که من این حرف رو بهش
گفتم.واقعا هم اونجوریه.تو منطقمون مشهوره به قیافه و تیپ شدیدا)به روش نیاورد
گفت اون کیه گفتم تو.خواست بگه من؟چرا؟
گفتم میخوام رنگه اتاقم رو عوض کنم...بحث و عوض کردم اونم چیزی نگفت.
گذشت تا محرم شد قرار شد یه سی دی واسم بزنه.گفت 3 روز دیگه میدم 3 روز
شد یه هفته 2 هفته 3 هفته 1 ماه 2 ماه 3 ماه 4 ماه 5 ماه...
هیچ خبری ازش نشدهر روز میگشتم اما نبود البته تو محوطه میدیدمش اما...
11 اردیبهشت تولدش بود رو دیواره محوطه یه جایی با اسپری بزرگ s2h نوشته بود
منم رفتم زیرش کیک کشیدم و بالاش نوشتم happy birthday to you...
خیلی خوشگل شد.
4 روز بعده تولدش نت داد . من همیشه on بودم.گفت مرسی بهترین کادویی بود که
تا الان گرفتم اون روز 6 عصر تا 2 نصفه شب نت دادیم.گفت سرم شلوغ بود نشد بیام.
اون روز بال در اوردم چون خیلی صمیمی شدیم باهم.
فرداش دیدم دلش پره گفتم چی شده.گفت ارزو سارا تحمله یه روز دوریم رو نداشت
الان 4 روزه قهر کرده زنگ و اس دادم جواب نداد.گفتم چرا؟
گفت خونوادش نمی خوان من با سارا باشم هی دروغ میگن سارا هم باور
میکنه.میگن شاهین رو با دختر دیدیم چاقو کشه...تا منو بده کنن.بهش وابستم.
خلاصه من شدم مرهمه درده شاهین...در حالی که خودم نیاز به مرهم داشتم.
به روم نیاوردم که دیوونشم...میومد ماجرا رو واسم تعریف میکرد منم سعی میکردم
اشتیشون بدم.2 روز اشتی میکردن یه هفته قهر.سارا سراسری عمران میخوند.ش
میگفت خیلی عوض شده.میدیدم که خونواده بهونست سارا از خودش خسته شده.
هر روز قرار میذاشتن بای کنن ش شمارش روبهم داده بود که هر وقت خواستی
پیشتم.وقته قرار اس میداد ارزو لطفا اس اینا نده خودم میام میگم چی شد.
میرفت و تا 2روز خبری نمیشد.تهش من اس میدادم چی شد میگفت اشتی
کردیم.هی قهرو اشتی تا اینکه واسه همیشه جدا شدن.من گفتم عزیزم برگ از
درخت خسته میشه پاییز بهونست.
هر وقت بخوای ارزو هست.تو هیچ وقت مثله من تنها نیستی.به خدا راضی نبودم جدا شین.
هر روز که میگذشت صمیمی تر میشدیم اما جرئت نداشتیم تو کوچه سرمون رو بلند
کنیم یه سلام بدیم بعده 2 ماه اس ها قطع شد.من خونه مامان بزرگم اینا بودم واسه
اولین بار زنگ زد.برداشتم.گفت سلام خوبی بدونه سلام صداش دیوونم کرد.گفتم
خونه مامان بزرگم اینام نمیتونم.قطع کردم.کله بدنم میلرزید.عرق کردم.رنگم شده بود
گچ.دوییدم بیرون و بالا...
همه اب قند میدادن که تو چت شد یه هو؟
بعده 4 ساعت که حالم خوب شد زنگ زدم گفتم اس ها خرابه و چرت و پرت...46
ثانیه شد و بای....
بعده یه ماه قرار گذاشتیم.اون اولین پسری بود که باهاش بودم.
باورم نمیشد که پسری که ارزوم بود حالا پیشمه.
پیشم بود اما نمیشد دوست پسر گفت.حتی تو این دو و نیم سال اندازه نخود کاری
برام نکرد.متفاوت از همه پسرا.چون پیشه من بود اما درک میکردم که دلش پیشم
نیست.اوایل خوب بود اما کم کم...
همش من اس میدادم.زنگ اینا هم نمیزد و حتی روزه تولدمم یادش نبود.هروقت سارا
یادش می افناد میگفت ارزو نمیخوام هیچ کس و میخوام تنها باشم یه مدت دیگه
خوب میشد میرفتم دنبالش.
وابسته میکرد بعد میذاشت میرفت میگفت بالاتر از سیاهی رنگی نیست. 1سال
اینجوری گذشت.من با خواهرش دوست شدم.
وقتی میدیدم قاطی کرده میگفتم میخوای خودم به سارا بگم برگرده میگفت نه اون
ارزشه تفمم نداره ومن از پشته پرده بی خبر بودم.هر وقت چیزی از سارا میگفتم
میگفت از اون نگو ازش بدم میاد نمیخوام یادم بیارم.
رفت سربازی اینجا بود که خیلی با هم صمیمی شدیم.
قول داد تا ابد پیشم بمونه.و قرار بود با هم ازدواج کنیم.خونواده ی اونم میدونستن.اما
هنوزم دلش پیشم نبود.انکار میکرد اما من میدونستم.
واسه هر مناسبتی واسش کادو میخریدم.اونم چیزایی که تصورشم نمیکرد. ولی اون...
تو پادگان هر روز زنگ میزدم که احساسه تنهایی نکنه.اس میدادم.حتی شبا که
نگهبان بود باز پیشش بودم.شنبه صبح که میرفت ساعت 4 بیدار میشدم از پنجره بای
میکردم تا برسه اس میدادم.خلاصه انقدر بهش محبت کردم که حد و اندازه نداشت
اعتراف میکرد که جلو این همه محبت کم میارم.
اما باز کاری واسم نمیکرد که بگم منم دوست پسر دارم.همیشه میگفت ارزو بالاخره
یه روز ازم خسته میشی و تنهام میذاری.اما میدونستم اون کسی که اخر سر میره
اونه نه من.
ولی همیشه تو این فکر بودم که اگه بره چی کار میکنم. شاهینی که نفسه من بود.
شب و روز کنارش بودم.خونشون میرفتم.خونوادشم دوسم داشتن.
بعده سر بازی دیگه هر روز صبح تا ظهر پیشم بود.تا اینکه یه روز تو خونشون هر کاری
کردم نگام نمی کرد میرفت تو فکر...میدونستم باز فیلش یاده هندستون
کرده.صورتش رو برگردوند رو تختش خوابید.
گوشیش رو برداشتم رفتم اس هاش.سارا اس داده بود واسه تولدش.من اون همه
گفته بودم شماره سارا رو بده میگفت ندارم.حالا...
داشتم دیوونه میشدم.خوندم یه اس اش مونده بود که ما هیچ وقت نمی تونیم هم
دیگه رو فراموش کنیم عزیزم ما با هم بزرگ شدیم.
گوشی رو گذاشتم اونجا گفتم دیدی گفتم چیزی شده.شماره رو برداشتم و رفتم.
اومدم گریه کردم و زنگ زدم به سارا.گفتم میخوام ببینمت.گفت به خدا با شاهین
رابطه ای ندارم.گفتم میدونم.خیلی وقته دنبالت میگردم.فقط میخوام باهات
بحرفم.خالی شم.خیلی مهربون بود .رفتم پیشش.شدیم دوست جون جونی...
دیدم ماجرا یه چیز دیگست.
گفت منم عینه این روزای تو بودم اما انقدر اذیتم کرد تو این 5 سال که دیگه
نتونستم.من نابود شدم.چیزایی تعریف کرد که فقط از یه روانی بر می اومد.ش به من
گفته بود گاهی سارا اس میده.سارا گفت نه این ش بود که ماهی یه بار اس زنگ
میداد که ببینمت دلم واست تنگ شده.خلاصه کلی حرف که داشتم میمردم.
به شاهین گفتم گفت راست میگه ارزو من شرمندتم.
تصمیم گرفتم از خودم و عشقم بگذرم و اینارو اشتی بدم.سارا گفت بر نمیگردم اما
میخوام ببینمش تو خونشون تا بگم من عوض شدم و این کار و با تو نکنه که تو هم
مثله من شی.کاش باور نمیکردم حرفش رو.قرار رو ترتیب دادم.به هر دو شون گفتم
برگردین و به فکره دله من نباشین.خدا بزرگه.
شبه اون روز که قرار بود من تب و لرزه شدید گرفتم.خرداده همین امسال.تب از روی
اعصاب و ناراحتی.بخاری رو بغل کرده بودم.اما دندونام قفل بود.شدیدا رو ویبره
بودم.قرار بود از امتحان بینش که میام برم دنباله سارا.بردم خونشون.دیدم سارا کلی
خوشگل کرده.دقیقا همون تیپی کرده که شاهین عاشقشه.(شاهین دختره ناز و
قرتی دوست داره که عینه دختر بچه باشه)
اتاقه شاهین پر از عروسکاییه که من خریدم.سارا رفت عروسکا رو برداشت بغل کرد
با لحنه بچه میگفت چقدر خوشمله اینااااااا منم میخوام .شاهین برا من بخر.کپ
کردم. عینه یه دختر بچه این ور اون ور میرفت دلبری میکرد.
فقط اومده بود دله شاهین رو خون کنه و مهم نبود براش که من اونجام.منه ساده
لوحم به خاطره این 2تا...
شاهین تو اتاق بود.سارا رفت تو تا بحرفه.یه هو در بسته شدددددددددد.رفتم پذیرایی
زدم زیره گریه...
صدای اهنگ می اومد که چرا رفتی؟؟؟
یه کم بعد...
از اتاق در اومد منم که چشام باد کرده بود...
بیچاره خواهره شاهین هم وا ایساده ما رو نگاه میکنه.
سارا گفت ارزو نشد خیلی ناراحته برو ارومش کن.رفتم دیدم موی سارا رو پیرنه
شاهینه. موهاش رو رنگ کرده زده تابلو دیده میشه.
شاهین گفت ارزو دیگه هیچ کس و نمیخوام منم رفتم. بارون میبارید.با سارا داشتیم
پیاده می رفتیم.که شاهین نمیدونست من با سارا ام... به هوای رسوندته سارا با
ماشین اومد گفت برسونم گفتیم برو یه کم جلو تر باز نگه داشت!!نتونست دلش
پیشه سارا بود...گفت حالا تا یه جایی...
من رفتم عقب نشستم که سارا جلو باشه... فقط به خاطر شاهین...سارا باز دلبری
رو شروع کرد.
رفتیم یه مرکز خرید.دلم سوخت گفتم شاهین تو هم بیا با ما.اومد.تو پاساژ ایستاده
بودیم.شاهین ماته سارا شده بود 3 بار صداش کردم با اینکه رو به رو ایستاده بودیم اما
نشنید از بس...
شاهین هیچ وقت تا حالا ناراحتیه منو ندیده بود.دسته خودم نیست حالم هر جور که
بد باشه چشم به چشش بیوفته لبخند میزنم.اون شب اس داد که ارزو تا حالا این قدر
ناراحت ندیده بودمت.خیلی بدکردم بهت.ممنون خیلی وقت بود سارا رو بغل نکرده
بودم...
گفتم مگه تو نمیدونستی اونجام که درو بستی نگفتی میمیرم؟گفت دسته خودم
نبود.دیگه باهاش سرد بر خورد کردم سکوت کردم میدونست نبخشیدمش...
هی میگفت تو دیگه دوسم نداری و من چیزی نمیگفتم...
سارا گفت دیگه جوابش رو نمیدم....
سارا فقط واسه عذاب دادنه شاهین اومده بود و الا دوست پسر داشت و منه احمق
این و بعدا فهمیدم...
یه مدت گذشت هی حرص دادم اما دلم طاقت نیاورد بخشیدمش...برگشتم
پیششش اما به عنوانه یه رفیق.قول دادیم دوست اجتمایی بمونیم
یه مدت گذشت که خیلی خیلی خوب شد باهام ...
هر روز باهم بودیم. واسه تولدم رفتیم پیکنیک غذا درست کردیم . کلی عکس و
فیلم...
خلاصه 2 هفته این جوری گذشت.دست رو دست رو دنده و اهنگه این چه حسیه که
تو وبلاگمه رو گوش میدادیم.عکسه دستامونم هست که رو وبلاگه.
اما من دیگه اعتماده سابق رو نداشتم هی تفتیش میکردم و این اونو ناراحت میکرد.یه
روز یه اس دیدم که دیگه فراموشمون کردی و خبری ازت نیست.عصبانی شدم که
کیییییه؟گفت من از خودم مطمئنم گفت کدوم؟بعد کمی پایین تر از اون شماره که
ذخیره نشده بود یه اس نشون داد که شاهین ریشادم...
دوسته خدمتش بود...
گفت خوشم نمیاد این جوری میکنی.قهر کردیم یه مدت بعد رفتم دنبالش اشتی
کردیم 2,3 روز بعد باز...
من رفتم به مهمونیه سالگرده ازدواج دختر عمم که فقط جوونا بودن و دختر پسر...
بالماسکه بود من انسان اولیه شده بودم.
ازش اجازه گرفتم چیزی نگفت...تعجب کردم.نگو دنباله بهونست.خلاصه رفتم و کلی
ترکوندیم تو مهمونی اس دادم که گله من خوابه؟گفت گله شما تو یه مهمونیه مخطلط
داره میرقصه بعدا اس بدین!!!!کنایه بود منو میگفت...
گفتم دارم با دختر عمم میرقصم با پسرا که کاری ندارم...(جمعا 4 تا پسر مجرد بود
اونم فامیل درجه یک.پارتی نبود.)
گفت عوض شدی ارزویی که من میشناختم شال نمینداخت مقنعه مینداخت که...
حالا تو مهمونی مخطلط داره میرقصه با پیرن و موی باز...
گفتم اون همه که واست...نگه داشتم چه طور جوابم رو دادی؟
راست میگفت من بدونه اجازش ابم نمی خوردم.تو عروسی همین دختر عمم تو باغ
مانتو شلوار مجلسی پوشیدم اما واسه سالگرد...
اما اینا بهوووونه بود.منم اس بای زدم.اونم جواب نداد و تموم شد.
ای یه بار یه ماجرای تلخ داشتیم.روزایی که به دلگرمیم احتیاج داشت بود و وقتی
بینیاز شد رفت. من بازیچه شدم و هنوزم دوسش دارم.
حالا جعبه خاطراته سارا رم عید بهم داده بود که از بین ببرم...
همه ی نامه ها عکس های 2 تایی فیلم..تیکه مو و خیلی چیزایه دیگه ی سارا...
با گریه و زاری و عذاب اتیششون زدم.